مکان مقدس
جمعه 17 اردیبهشت 1395 ساعت 22:35 | نوشته ‌شده به دست الهام2 c60 | ( نظرات )

مکان مقدس

به قلم همسفر منیره




5 ماه و 7 روز است که با مکان مقدسی به نام کنگره آشنا شده ایم و...


مکان مقدس

سلام؛ امروز که این دلنوشته را مینویسم 5 ماه و 7 روز است که با مکان مقدسی به نام کنگره آشنا شده ایم و من حدود 1 ماه و 7 روز است که شروع به آمدن به جلسات کنگره کرده ام.
مثل همه ی جوان ها ما هم با عشق و علاقه ی زیادی با هم ازدواج کردیم. یادم است دوران عقد غرق در خوشی بودم و روزهای بسیار خوبی داشتیم و هیچ موقع فکر نمیکردم که من هم، روزی همسفر یک معتاد شوم.
هیچ شناختی اصلاً به اعتیاد و مواد نداشتم؛ چون هیچ کس در اطرافمان این مشکل را نداشت و جایی که فرد معتادی را میدیدم و یا از مواد میشنیدم ساده از کنارش میگذشتم اما نمیدانسم خود، درگیر این مسئله میشوم...
در آن دوران یادم است سیگار در جیب شوهرم دیدم و من که برایم تازگی داشت دعوا راه انداختم که پای خانواده ها وسط آمد و با پا درمیانی پدرش ختم شد. مسافرم خیلی زودجوش بود ولی در عین حال بسیار مهربان. آن دوران با تلخی و شیرینی هایش گذشت و عروسی کردیم و به زیر یک سقف رفتیم. مشکلات همچنان ادامه داشت و حتی بیشتر شده بود و من بوی سیگار را از شوهرم میفهمیدم اما قبول دار نمیشد.
بوی سیگار و دیر آمدن های همسرم هر روز بیشتر میشد تا اینکه شبی یکی از فامیل ها که مردی 40 ساله بود به خانه ی ما آمد و با کلی فلسفه چینی من را با حقیقتی رو به رو کرد که به اندازه ی تمام عمرم شکستم...
آری همسرم معتاد شده بود و من باورم نمیشد. به یک مرکز برای ترک با روش متادون رفت، میدیدم که شربت میخورد و من هم خوشحال که همسرم در حال ترک است...
اما من درمانی در همسرم نمیدیدم. خوردن شربت هم تمام شد و من بی خبر از دنیای اعتیاد فکر میکردم همسرم درمان شد و تمام شد...
من هر روز شاهد تغییرات همسرم بودم و هر روز با داغون شدن او داغون شدم...
تا اینکه بچه دار شدیم. روزها زیبا شد اما همسرم به دیر آمدن هاش ادامه داد و توجیه میکرد که کار زیاد دارد. کم کم شک و تردیدهام زیاد شد و بحث و دعوا بیشتر از پیش شد. تا اینکه یک روز صاحب کار همسرم به منزل ما تماس گرفت و گفت همسرم 7 شب کار را ترک میکند در حالی که همسرم 11 الی 12 شب به خانه می آمد...
با خانواده ام در جریان گداشتم و فردای آن روز پدر و برادرم با تعقیب همسرم متوجه شدند 7 بیرون می آید و به جایی میرود.
همسرم باز حقیقتی دیگر را نشان داد... صبح روز بعد به خانه ی پدری ام رفتم و همسرم برای ترک به کمپ یا NA...
21
روز طول کشید که همسرم آمد و من آن روزها چه روزهایی داشتم...
جلساتNA  را کم و بیش میرفت اما متوجه بودم علاقه ای ندارد که کم کرد و بعد دیگه نرفت...
چند ماه همسرم خوب بود اما باز شاهد تغییراتش بودم اما خودم را دلداری میدادم. متوجه بودم باز سراغ مواد رفته است اما میترسیدم حتی از فکرش و خودم را گول میزدم؛ نه او حرفی میزد نه من.
یک شب یکی از دوستانش با همسرش به خانه ی ما آمد. در حین صحبت حرف از کنگره شد. من که اصلا اسمی ازش نشنیده بودم دوستش میگفت برادرش در کنگره در حال درمان است و من اشتیاق همسرم را دیدم. جوری که فردای آن شب 3 جلسه مهمانش را شروع کرد. هر شب از جلسات برای من میگفت و خیلی مشتاق بود... تا اینکه یکی از اعضای کنگره شد و الان تحت درمان است و آرزوی من دیدن رهایی مسافرم است...
                                 
با احترام؛ همسفر منیره

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic