دل نوشته ؛راه همسفر...(قسمت دوم)
یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 21:55 | نوشته ‌شده به دست علی c60 | ( نظرات )
"همسفر آیه ایثار"

 « . . .و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه»

(. . . و آنان ایثار میکنند و ترجیح میدهند دیگران را بر خودشان، گرچه خود آنها محتاج باشند)

سوره حشر آیه 9



چندین ماه وقتی به کنگره می‌آمدم همسفرم مرا همراهی می‌کرد از ساعت 5 تا 8 شب داخل ماشین می نشست تا من کلاس‌ها را بگذرانم بعد از آن که به علاقه من نسبت به کنگره پی برد دیگر همراهیم نکرد.

یک ماهی به همین منوال گذشت.

یک روز که کار کمتری داشتم، کاغذی که هم‌سفرم به من داده بود را از جیبم درآورده چنددقیقه‌ای به شماره تلفن و نام منصوری نگاه کردم و به خود گفتم: بگذار ببینم این منصوری کیِ؟ که مدتی است مرتب اسم او را می‌شنوم. شماره تلفن را گرفتم، یک نفر از آن‌سوی تلفن گفت: الو بفرمایید...

"قسمت دوم"

خودم را معرفی کردم و گفتم: مدتی است همسرم می‌گوید به شما زنگ بزنم. شما با من کار دارید؟

پرسید همسر شما کیست؟

او را معرفی کردم و متوجه شدم که آقای منصوری او را می‌شناسد.

از آن سوی تلفن گفت: شما می‌توانید به اصفهان بیایید با شما کار دارم.

گفتم: همین حالابگویید.

گفت: باید از نزدیک همدیگر را ملاقات کنیم. خلاصه قرار شد روز شنبه به همراه همسرم به اصفهان و به دیدن آقای منصوری برویم.

شنبه صبح همسرم گفت: عصر یادتان نرود باید برویم اصفهان.

 ظهر شنبه هم رسید به ذهنم رسید و خواندم:

"اللهم اسقنا ذلل السحاب دون صحابها"

((خدایا ما را با ابرهای رام سیراب کن، نه ابرهای سرکش)) نهج البلاغه

حرکت کردیم در بین راه سکوتی مرگبار در ماشین حکم فرما بود، ناگهان همسرم گفت:

نگران نباش، آقای منصوری انسان والایی است، تجربه کافی و وافی در امر درمان بیماری‌های اعصاب و روان و اعتیاد دارد، همین که کلمه اعتیاد را شنیدم تمام مطلب دستم آمد.

(در اینجا باید متذکر بشوم در طول مدت سی و اندی سالیکه بیماری داشتم هرگز فکر نمی‌کردم همسرم بداند بیمارم، شاید شک داشت و من فکر نمی‌کردم شکش به یقین تبدیل شده باشد و من خودم را به نحوی توجیه می‌کردم).

آمدیم و وارد کنگره شدیم، افراد زیادی را دیدم (همگی نا آشنا) با پیراهن‌های سفید، از کنار آنها گذشته و به طبقه دوم رفتیم، وارد اتاقی شدیم روبروی درب اتاق میزی قرار داشت و مردی با پیراهن سفید، ریش‌های تراشیده، مرتب و متین پشت میز نشسته بود، همسرم بعد از سلام و احوالپرسی مرا معرفی کرده و رو به من گفت:

آقای منصوری و خودش در گوشه‌ای از اتاق قرار گرفت.

چنددقیقه‌ای آقای منصوری با من حرف زد؛ و رو به همسرم گفت:

با ایشان چه نسبتی دارید؟

همسرم گفت: شوهرم هستند.

آقای منصوری گفت: جداً و بعد ادامه داد ایشان چندین ماه است با کنگره در ارتباط است و هرگز نگفته است همسرم بیماری دارد فقط می‌گوید یک نفر باید بیاید برای درمان.

در اینجا به عمق خیانتی که مرتکب شده بودم پی بردم، آیا می‌توانستم جنایتی بزرگ‌تر از این را انجام دهم؟ به زنده‌بودن خود، به زندگی خود و تمام مراحل آن لعنت فرستادم.

من چه کردم؟ انسانیت را هلاک کردم، در چه گرداب و منجلابی غوطه‌ور بودم؟ چگونه زندگی کردم؟ چگونه زندگی را ساختم؟ که همسرم بعد از سی و اندی سال و دانستن بیماری مهلک من هرگز به خود اجازه نداده به دیگران بیماری مرا ابراز کند.

در دل خود خدایم را صدا کردم:

خدایی که افکار ژرف‌اندیش، ذات او را درک نمی‌کنند و دست غواصان دریای علوم به او نخواهد رسید.

خدایی که برای صفات او حدومرزی وجود ندارد و تعریف کاملی نمی‌توان یافت و برای خدا وقتی معین و سرآمدی مشخص  نمی‌توان تعیین کرد.

خدایی که حمد را، بهای نعمت‌ها و پناهگاه از بلاها و وسیله رسیدن به نعمت‌ها و بهشت جاویدان و موجب افزایش احسان و  کرمش قرارداد.

بعد از مدتی آقای منصوری مرا در آغوش کشید و گفت:

اگر خواسته داشته باشی باید 11 ماه به این شعبه بیاید، قول می‌دهم درمان شوید.

بگذریم، وارد جلسه شدم برای اولین بار نیروی عجیبی گرفته و جذب شدم که برای اولین بار جهت درمان اقدام کنم.

در این جلسه متوجه شدم از این به بعد باید همسرم را هم‌سفر خطاب کنم و خودم نیز نام مسافر را یدک خواهم کشید.

چندین ماه وقتی به کنگره می‌آمدم هم‌سفرم مرا همراهی می‌کرد از ساعت 5 تا 8 شب داخل ماشین می‌نشست تا من کلاس‌ها را بگذرانم بعدازآن که به علاقه من نسبت به کنگره پی برد دیگر همراهیم نکرد.

خلاصه مطلب این‌که 14 ماه و 15 روز سپری شد، درمان شدم خدایم را جور دیگری شناختم. توانسته‌ام ذره‌ای به او نزدیک‌تر شوم، تفکراتم تغییر کرده، امروز خوشحالم که بیمار بوده و از طریق این بیماری و به‌واسطه هم‌سفرم با کنگره آشنا شدم.

از هم‌سفرم نهایت تشکر و قدردانی رادارم که در این مدت تمام رنج‌ها و مشقت‌های مرا صبورانه تحمل کرد و از خدایم می‌خواهم به او نیرویی عطا کند که بتواند مرا بخشیده و من نیز بتوانم جبران گذشته کرده زندگی بر وفق مرادمان گردد.

اینک، کنار خاطرات خودم، من نشسته‌ام.

باید کتاب زندگی‌ام را، ورق زنم.

قبل از حساب‌وکتابی که می‌رسد.

باید خودم، به‌حساب خودم رسم.                                                                                        

در جنگ نور و سیاهی به روزگار، من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

                                                                                                    "شاهبراغی"

دل نوشته ؛راه همسفر...(قسمت اول)

به قلم مسافر: فضل‌الله متقی ره‌جوی کمک راهنما اصغر منصوری

نگارش: مسافر علی بلوچ

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سه شنبه 30 آذر 1395 13:58
شوهر خواهر مهربانم بسیار زیبا نوشته نوشته اید امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق وپی65روز باشید
همسفر مونس دوشنبه 29 آذر 1395 06:38
خدای راسپاس میگویم که بعدازسی وسه سال زندگی نیروی لایزال بواسطه ی کنگره زخمهای درونم رامرحم نماید،ازخانواده بزرگ کنگره وجناب علی هم نهایت سپاس رادارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید: