خلاصه سی دی های آموزشی ؛ کوانتوم
شنبه 6 آبان 1396 ساعت 14:57 | نوشته ‌شده به دست منصور c60 | ( نظرات )

 به نام قدرت مطلق الله

 خلاصه سی دی "کوانتوم" 


کوانتوم به معنی ذره است؛ فیزیک کوانتوم عالم را به صورت ذرات بسیار کوچک بررسی می‌کند، فیزیک کوانتوم یعنی فیزیک ذرات. اگر ما بتوانیم دنیا را به صورت ذرات کوچک ببینیم و قوانین آنها را بررسی کنیم آن وقت مسئله جبر و اختیار هم کاملاً مطرح می‌شود.

        به نام قدرت مطلق الله

خلاصه سی دی کوانتوم (دستور جلسه) مربوط به جلسه هفتم از دور چهل و هفتم کارگاه‌های آموزشی کنگره 60 به نگهبانی و استادی آقای امین و دبیری همسفر خانم آیدا در تاریخ  1392/05/16 رأس ساعت 18

مبحث جلسه قبل که در مورد گره عشق بود و تمام شد. دو نکته دارد و اینکه در مورد اشعار حرف زدم و گفتم فال حافظ می‌گیرند. اشعار حافظ درواقع برای همین گفته‌شده و ساخته‌شده که خوانده شود و روی آن تفکر شود، در آن‌یک خاصیتی وجود دارد که می‌تواند به انسان کمک کند تا راه خودش را پیدا کند. درواقع یک ویژگی مخصوص در این ابیات است ولی اینکه فقط فال می‌گیرند زیاد خوب نیست و معمولاً فقط نتیجه را نگاه می‌کنند که خوب می‌شود یا بد! اگر بخوانند و تعمّق کنند یکسری مفاهیم برایشان باز می‌شود.

یونانی‌ها می‌گویند شعر باید خاصیت جادو داشته باشد؛ یعنی حال انسان را متحول کند. اگر شعری این خاصیت را داشت در جهت خوب، می‌شود جادوی سفید. که در بعضی آثار وجود دارد و صاحب اثر را جاودان می‌کند. اشعاری که این خاصیت را ندارند ماندگار نمی‌شوند.

مطلب دیگر اینکه در مورد عشق گفتیم؛ صفات و مسائلی را که از دست می‌دهیم ممکن است به‌صورت گره عشق باشد، ولی بعدازاینکه آن صفات را پیدا کرد و آن‌ها را پس گرفت و به تعادل رسید، اینجا در خودش کامل شده است یعنی از نوع خودش کامل شده و می‌تواند انتخاب درست را انجام بدهد و وقتی صفات کامل شد و به تعادل رسید، مسئله رنج در عشق برداشته می‌شود و تعادل به وجود می‌آید و آن چیزی که در پایان داستان‌های اسطوره‌ای می‌بینید، اتفاق می‌افتد. مثلاً قهرمان داستان از یک مسئله‌ای خوف دارد و وقتی آن تحول را پیدا کرد آن مسئله برایش به بهترین شکل حل می‌شود. پس رنج  عشق از نقص خود انسان است، از گم‌گشتگی خودش است و دشواری این راه، رسیدن به خود و حالت تعادل است. اگر انسان بتواند این مسیر را طی کند باید آموزگار داشته باشد و آموزش ببیند و با موانع روبه‌رو شود، آن موقع می‌تواند انسانی شود که هم برای خودش مفید باشد و هم برای دیگران. اینجا این مطلب را می‌بندیم و آخرین بیتی هم که گفتم؛

گویمت شرط بلاغ مصدوم عشق

تا شفا یابی و یا معدوم عشق

تو که از عشق مصدوم شده‌ای، من این داستان را برایت گفتم که یا شفا پیدا کنی یا نابود شوی! یعنی دو حالت بیشتر ندارد و انتخاب با خود انسان است. حالا یک موضوعی من انتخاب کردم که اگر در موردش صحبت کنیم، می‌توانیم فلسفه را از دیدگاه دیگری ببینیم. البته لازم است در موردش تفکر شود. فکر نمی‌کنم در یک جلسه به جواب برسد ولی شروع می‌کنیم. داستان به این شکل است که تمام تغییری که در زندگی انسان به وجود آمد در جهان فیزیکی، از پیدایش علم توسط عالمان و دانشمندان شروع شد و این یافته‌های کاربردی باعث اولین  تغییرات در زندگی انسان شدند و این تغییرات ادامه پیدا کرد تا زندگی به شکل امروز در آمده است.

علم همان قوانینی هست که تبدیلات را بیان می‌کند. خیلی ساده؛ تبدیل و تغییر و ترخیص را بیان می‌کند. می‌گوید یک جسم یا شکل چگونه تبدیل می‌شود. هستی دائماً در حال تغییر است. اگر ما بدانیم این تغییرات از چه قاعده‌ای پیروی می‌کنند، مثلاً یک کرم که پروانه می‌شود یا ابری که باران می‌شود و... همه این‌ها تبدیل و تغییر دارد و ترخیص در آن‌ها نهفته است و وقتی قوانین این‌ها را پیدا کنیم و بفهمیم، این می‌شود علم. حالا اگر از این در جهت سازندگی استفاده کنیم می‌شود علم الهی و اگر در جهت تخریب استفاده کنیم یعنی قوانین معکوس را استفاده کنیم، می‌شود علم تاریک. مثل سلاح‌های شیمیایی که ساخته می‌شود و کودها و... 

یکی از بچه‌ها می‌گفت: اصلاً درخت گردو چیزی به نام آفت ندارد، ولی از وقتی کود شیمیایی استفاده کردیم درخت گردو هم آفت‌زده! قرص‌های شیمیایی همین تبدیلات معکوس هستند، ابتدا خوب است ولی بعد باعث تخریب می‌شود.

یکی از شکل‌های علم تاریک این است که چون در لبه علم است زمان می‌برد تا ماهیت آن معلوم شود. حالا زیاد به این کاری نداریم. چیزی که خیلی مهم است این است که پشت هر قاعده علمی یا رابطه علمی بایستی یک تفکر و اندیشه وجود داشته باشد.

وقتی تاریخ را نگاه می‌کنیم و می‌بینیم آن‌کسانی که بنیان‌گذار بودند و باعث شدند در علم، درب‌هایی باز شود که باز آن درب‌ها به درب‌های دیگری باز شدند، مثل کار آقای پاستور یا کار نیوتون یا ابوریحان و....  اگر در مورد خلق‌وخو و ویژگی این افراد بررسی کنیم به نکته جالبی برمی‌خوریم و این است که پیش‌ازاین که این افراد یک تحصیل‌کرده موفق باشند؛ که اکثراً هم نبودند، متفکر بودند، یعنی صاحب یک تفکر و اندیشه‌ای بودند و از این اندیشه یک فلسفه‌ای برای خود داشتند و از این اندیشه به علم رسیدند. برعکس این هم می‌شود؛ یعنی از علم هم به تفکر و اندیشه واداشته می‌شود ولی برای زایش و تولید باید ابتدا تفکر باشد، همین وادی اول خودمان و برای هر کاری اول تفکر لازم است. حالا اینکه تفکر این‌ها درست بوده یا غلط، در ادامه حقیقت نقاب از رخ برمی‌گیرد. یعنی اگر دانشمندانی در زمان خودشان نظریه می‌دادند، مثل ارسطو که خیلی نظریات مهمی دارد و برخی از آن‌ها درست درآمد و برخی هم درست درنیامد، یعنی دقیقاً اشکالی که در تفکرشان بوده در علم آن‌ها هم به وجود آمده و اثر گذاشته ولی زمان می‌برده که مشخص شود.

درگذشته علوم بیشتر شامل فلسفه بود و نجوم و طب و حکمت و بخشی ریاضیات، که هرکدام کاربرد خاص خودش را داشته. یعنی اگر طب بوده چون مردم نیاز داشتند برای نجات از بیماری، اگر نجوم بوده چون می‌خواستند روز و شب و راه‌ها را پیدا کنند، اگر ریاضیات پیشرفت می‌کرده چون می‌آمده در محاسبه اعداد وارد می‌شده و آن‌ها می‌توانستند محصولاتشان را اندازه‌گیری کنند یا با هندسه بنا بسازند. پس چون نیاز داشتند به این‌ها بها می‌دادند. فلسفه و حکمت یکی از پایه‌های اصلی آن در یونان بود و توسط سقراط و افلاطون پایه‌گذاری شد که تفکرات قدرتمندی داشتند.

شما اگر معماری دوران باستان را نگاه کنید می‌بینید که درروم سیستم آبیاری داشتند و سیستم لوله‌کشی شهری داشتند و آبی که مصرف می‌کردند، به‌مراتب از آب مصرفی ما خیلی بیشتر و باکیفیت‌تر بود. یعنی یک‌وقت‌هایی من جرأت نمی‌کنم آب‌لوله‌کشی شهر خودمان را بخورم. بعضی وقت‌ها آن‌قدر کلر می‌زنند که ماهی‌هایمان را یک روز از آب شیر ریختیم، نزدیک بود بمیرند کهشانی آمد و آب را عوض کرد و بعد دیدیم جواب نمی‌دهد، مقداری OT به آن‌ها دادیم و بعد با خواندن دعا به حالت عادی برگشتند!!! ولی از آن به بعد من جرأت نمی‌کنم از آب شیر بخورم.

در شهر روم ماده‌ای شبیه بتن بوده و آب را از چشمه‌های اطراف منتقل می‌کردند و در ثانیه حدود ۱۰ مترمکعب آب خوراکی از چشمه‌های اطراف وارد شهر می‌شد که نیاز یک‌میلیون نفر و بیشتر را برآورده می‌کرده و بناهایی که می‌ساختند ارتفاع زیادی داشته والان اگر بخواهند بسازند شاید ۱۰ سال طول بکشد، در آن زمان ۴ ساله ساختند. این‌ها از دانش فلسفه یونان باستان آمده بود که هر چیزی را حساب می‌کردند و اندازه‌گیری می‌کردند و ماهیت اشیا را بررسی می‌کردند و می‌دانستند هر سنگی برای چه‌کاری مناسب است. این ویژگی‌ها باعث پیشرفت شد. ما مثل روم شهری را نداشته و نداریم که دو هزار سال پیش هم‌چنین پیشرفتی را داشته باشد. دنیا در حال چرخش و نیروها در حال تقویت و تضعیف هستند. بعد قرون‌وسطی آغاز شد و حدود هزار سال دنیا در تاریکی فرورفت و از شهر روم که به فساد کشیده شد، اثری جز ویرانه و خرابه بر جا نماند، تا اینکه قرون رنسانس به وجود آمد.

رنسانس یک تفکر است که بستری را به وجود آورد که در درون این بستر یکسری افراد بیایند و رشد کنند و علم جهش پیدا کند. افرادی  که این بستر را به وجود آوردند انسان‌های دارای تفکر و ازخودگذشتگی بودند. چون پایه علم در فلسفه در زمان ارسطو این‌طور بود که یکی نظریه‌ای می‌داد، اگر به نظر منطقی بود بقیه قبول می‌کردند، حالا اگر شخصی معروفی بود و کاریزما داشت، بقیه هم استناد می‌کردند و می‌گفتند بر اساس نظریه آقای فلان، خاصیت هوا این است و...  تفکرات رنسانس گفت این‌طوری نمی‌شود حرف بزنیم؛ بعد هم هرکس حرفی می‌زد می‌گفتند تو در کار خدا دخالت می‌کنی و یک برچسب هم به او می‌زدند، مثلاً می‌گفتند تو می‌گویی باد ابرها را می‌آورد، پس خدا این کار را نکرده است و محاکمه می‌شد! بعد گفتند باید هر چه می‌گویید دلیل داشته باشد.

در قرون‌وسطی انسان هیچ جایگاهی نداشت درواقع مثل گله‌ای بود که روحانیون و کلیسا نقش چوپان‌ها را داشتند. 

در قرون رنسانس انسان آمد و جایگاه پیدا کرد، به‌واسطه اینکه گفت هرچه را که می‌خواهیم بررسی کنیم باید برویم و جزئیات را ببینیم. مثلاً شما می‌گویید انسان از مجموعه‌ای از ذرات و گوشت درست‌شده، من قبول ندارم؛ من باید بروم این را ببرم و ریز کنم و ببینم آیا چیزی که می‌گویید درست است یا خیر! لئوناردو داوینچی برای اولین بار این کار را کرد، جنازه‌ها را می‌دزدید و کالبدشکافی می‌کرد. چون نقاشی‌اش خوب بود اجزا را می‌کشید و اولین نقشه‌های آناتومی بدن را به وجود آورد. می‌گفتند ما باید برویم و از جزئیات مطالب و مسائل آگاه شویم، چیزی که شما تعریف می‌کنید کافی نیست. این تفکر بشکافید آنچه شکافتنی است، در زمان رنسانس به وجود آمد، البته در صور آشکار و قابل‌رؤیت.

آناتومی باعث پیشرفت طب شد. در ریاضیات دقیقاً این اتفاق افتاد، گفتند شما می‌گویید جسمی حرکت می‌کند، ما باید بدانیم این جسم با چه سرعتی، در چه زمانی، به چه شکلی و... حرکت می‌کند. ما باید تمام جزئیات حرکت را پیدا کنیم. این تفکر جزئی‌نگری باعث شد علم پیشرفت کند. که نیوتون و قبل از آن گالیله گفتند که اگر ما بتوانیم پیدا کنیم که این اجسام تحت‌تأثیر چه ویژگی قرار گرفتند و آن ویژگی را بدانیم یا آن نیرو را؛ می‌توانیم حرکت این جسم را محاسبه کنیم. می‌گفت تمام اجزای عالم را اگر تأثیرات بیرونی‌اش را به‌دقت محاسبه کنیم، می‌توانیم پیش‌بینی کنیم. یعنی اینکه الآن کجاست، ده دقیقه دیگر کجاست و یک ساعت دیگر کجاست. این یعنی ابزار پیش‌بینی آینده که این را نیوتون به وجود آورد با تغییراتی که در ریاضیات ایجاد کرد که باعث به وجود آمدن علم مشتق و انتگرال و حساب و دیفرانسیل شد که الآن در هر مدرسه‌ای وجود دارد، که امکان بررسی جزئیات حرکت و پیدا کردن معادلات جزئی را به وجود آورد و این خیلی تفکر مهمی بود، چون به انسان امکان پیش‌بینی می‌داد. چندین سال که گذشت نیوتون تبدیل به یک اسطوره شد و واقعاً هم بود و هست. چون کاری کرد که انسان‌ها بتوانند راه‌آهن، پل‌ها و ساختمان‌های عظیم مثل برج ایفل را بسازند و بعد کسان دیگری آمدند و کارهای این بزرگان را گسترش دادند.

در علم الکترومغناطیس کسی به اسم ماکسفل این کار را انجام داد و لاپلاس معادلات را گسترش داد. چه اتفاقی افتاد! دنیا در اواخر قرن ۱۹ به نقطه‌ای رسید و این تصور بر دنیا حاکم شده بود که ما قادر هستیم اگر بخواهیم حرکت اجسام را، فیزیک ذرات را و... را بررسی کنیم، کاملاً ابزارش راداریم. یعنی تفکر به نقطه‌ای رسید که لاپلاس گفت شما به من بگویید که چه نیرویی به عالم وارد می‌شود، من به شما می‌گویم که دنیا مثلاً در یک سال آینده چه وضعیتی دارد! این تفکر چه چیزی را به ذهن انسان وارد می‌کند؟!  همه‌چیز قابل پیش‌بینی هست توسط علم! آقای شمس در همین مورد یک کتاب از دکتر حسابی به من داد در مورد نگاه‌های فیزیک، که جالب بود. این در حقیقت تفکر جبر است. اگر همه‌چیز قابل پیش‌بینی باشد، اگر ما بدانیم چه نیرویی وارد می‌شود و اجسام تحت تأثیر چه نیرویی هستند، می‌توانیم آینده این را پیش‌بینی کنیم! یعنی آینده این در اختیار خودش نیست و آینده ما کاملاً توسط آن نیروها تعریف‌شده است! پس اختیار چه می‌شود؟! یعنی تفکری که زمانی باعث شد به جزئیات و ماهیت اشیا پی ببریم، درنهایت به این نقطه رسید که همه‌چیز در کنترل ما هست؛ پس به جبر مطلق رسید.

در علم همیشه یک نظریه مطرح می‌شود و یک سری مشکلاتی را حل می‌کند و به یک نقطه‌ای می‌رسد که خودش باعث بروز یک سری مشکلات می‌شود. وقتی نظریه پزشکی آمد خیلی کارها انجام داد ولی به مسئله اعتیاد که رسید تبدیل به مشکل شد که بعد نظریه DSTمطرح شد و دارد جواب می‌دهد. این اتفاق آنجا افتاد که هنوز خیلی از جزئیات امر پنهان بود. در اواخر قرن ۱۹ علم متوقف می‌شود و کسانی پا به عرصه علم می‌گذارند که تفکر قبلی را داشتند، ولی ابزارشان قوی‌تر بود. یکی از آن‌ها آقای ماکس پلانک است.

نیوتون وقتی فیزیک را پایه‌گذاری کرد، سه تا مفهوم را مطرح کرد: یکی مفهومی به اسم جرم؛ یعنی مقدار ماده تشکیل‌دهنده هر جسم. یکی مفهوم طول و ابعاد بود و مفهوم دیگر زمان بود. زمان  همیشه مشخص است. نیوتن در زمان خودش بزرگ‌ترین کار دنیا را انجام داد؛ این سه مفهوم را ثابت فرض کرد. انیشتین آمد و در سال ۱۹۰۵ گفت: این مفاهیم ثابت نیستند! یعنی طول می‌تواند متغیر باشد، زمان و جرم هم می‌تواند متغیر باشد. تا آن موقع تصور می‌شد ما یک ماده داریم و یک انرژی. می‌گفتند انرژی که جهان را به وجود آورده هر مقداری می‌تواند باشد. یعنی برای گرم کردن یک جسم گرما می‌تواند به هر مقداری منتقل شود. این تصور مثل این بود که شما از دور نگاه کنید، یک تپه شن را در نظر بگیرید؛ یک توده خاکستری می‌بینید، آیا یک‌تکه می‌بینید یا نه؟! بله، ولی وقتی بروید نزدیک می‌بینید این از یک سری ذرات خیلی ریز تشکیل‌شده است. پس هیچ‌چیزی در جهان به‌صورت کاملاً پیوسته وجود ندارد، همه‌چیز جزئیات ریز دارد. این دیدگاه را آقای پلانک مطرح کرد در فیزیک و گفت انرژی به هر مقداری نمی‌تواند تبادل شود و این خیلی مسئله مهمی است. حالا اگر روی انسان پیاده کنیم مهم‌تر هم می‌شود.

انسان‌ها هم تبادل انرژی می‌کنند و به هر مقداری نمی‌توانند تبادل کنند، این بستگی به جایگاه و شرایط آن‌ها دارد، چون فیزیک ذرات برای فیزیک انسان‌ها هم قابل توسعه است. می‌گفتند مقدار انتقال انرژی بستگی به یک ضریبی دارد و مقدارهای کوچک و مشخصی است. وقتی این تفکر را آقای پلانک پیاده کرد، اتفاق جالبی افتاد؛ مسائلی که در زمان خودش قابل‌حل نبود شروع کرد به حل شدن. یعنی ماده وقتی انرژی‌اش را به محیط اطراف منتقل می‌کند هر مقداری را منتقل نمی‌کند، مقدار مشخص با ضرایب مشخصی را انتقال می‌دهد و آقای انیشتین یک مفهوم دیگر را مطرح کرد. گفت نه‌تنها نمی‌توانند هر مقدار انرژی را تبادل کنند با محیط؛ بلکه خود نور و خود امواج هم از ذرات کاملاً مجزا تشکیل شدند. یعنی خود ماده وقتی می‌خواهد به یک محیطی انرژی بدهد مقادیر مشخصی را می‌تواند بدهد و خود نور را هم که می‌بینیم، مثل همان توده شن، از ذرات مجزا تشکیل‌شده. آمد گفت این ذرات مجزا را مثل یک سرباز واحد نظامی در نظر بگیرید و اسم آن‌ها را گذاشت «فوتون» تا آن موقع زیاد در مورد امواج نمی‌دانستند، فقط ذره و ماده را می‌شناختند. می‌گفتند ماده خاصیتی دارد که مربوط به خودش است و نور هم خاصیت مربوط به خودش را دارد. مثلاً اگر شما گلوله‌ای را به گلوله دیگر بزنید آن را جابه‌جا می‌کند.

خاصیت نور چه بود؛ این بود که وقتی نور را می‌تاباندند به یک جسمی یا دو تا شکاف، نور از دو تا شکاف رد می‌شد و بعد طبق اصل پراش روی یک پرده به‌صورت نقاط تاریک و روشن ثبت می‌شد. نور را مثل یک‌رشته طناب در نظر بگیرید؛ این طناب پستی‌وبلندی دارد. من سعی می‌کنم مفاهیم را ساده بیان کنم و این کار سختی است. شما یک‌رشته طناب دیگر دارید که کاملاً برعکس این‌یکی است، یعنی موقعی که این بالاست آن پایین است، وقتی این دوتا را باهم جمع کنید چه می‌شود؟! یک خط صاف می‌شود و همدیگر را خنثی می‌کنند. می‌گفتند نور این‌طوری است، یک نقاط برجسته و یک نقاط فرورفته دارد، موقعی که از شکاف رد شود روی‌هم می‌افتند و آنجایی که نقاط یکسان‌اند، می‌شود نقاط پررنگ و موقعی که همدیگر را خنثی می‌کردند، می‌شود نقاط تاریک روی پرده. پس می‌گفتند موج خاصیت موجی دارد، مثل رشته‌های طناب که وقتی از شکاف رد شود؛ نقاط تاریک و روشن به وجود می‌آورد و ذره هم خاصیت ذره‌ای دارد، یعنی وقتی ذره‌ای به ذره‌ای می‌خورد آن ذره را منحرف می‌کند و انرژی‌اش را به آن منتقل می‌کند.

در مورد این تفکر کنید تا بعد من در مورد دیدگاه فلسفی که از ترکیب این دو تا خاصیت موج و ذره به وجود می‌آید برای شما می‌گویم. مسئله جبر که در فیزیک کلاسیک تصور می‌کردند فقط یک‌ذره داریم، این ذره می‌تواند انسان باشد، کره زمین باشد یا کهکشان و... فقط کافی است ما تأثیراتی که بر آن‌ها وارد می‌شود را مقدارش را بدانیم تا آینده آن را  پیش‌بینی کنیم. ولی عملاً اتفاقی که در فیزیک جدید افتاد درواقع مفهوم کوانتوم بود، که در موردش هم‌صحبت نکردم. کوانتوم به معنی ذره است.  فیزیک کوانتوم عالم را به‌صورت ذرات بسیار کوچک بررسی می‌کند، فیزیک کوانتوم یعنی فیزیک ذرات. اگر ما بتوانیم دنیا را به‌صورت ذرات کوچک ببینیم و قوانین آن‌ها را بررسی کنیم آن‌وقت مسئله جبر و اختیار هم کاملاً مطرح می‌شود

نوشته شده بدست مسافر سعید

ویرایش: مسافر منصور

 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: سی دی های آموزشی،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
چهارشنبه 10 آبان 1396 14:26
بسیار زیبا بود تشکر صمیمانه میکنم از سعید عزیز و منصور عزیز
مسافر مصطفی لژیون 11 سه شنبه 9 آبان 1396 09:24
خدا قوت به کلیه عزیزان در قسمت سایت کنگره که زحمت می کشند و در رهایی من مسافر نقش مهمی دارند
مسافر مصطفی لژیون 11 دوشنبه 8 آبان 1396 17:07
خدا قوت به مسافر سعید که سی دی کوانتوم را خیلی قشنگ به تصویر کشیدند و خدا قوت به مسافر منصور که خیلی زیبا ویرایش کردند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید: