دلنوشته منتخب؛ برگشتی تلخ اما حیاتی
پنجشنبه 8 بهمن 1394 ساعت 00:23 | نوشته ‌شده به دست شهرزاد c60 | ( نظرات )

برگشتی تلخ اما حیاتی...

به قلم همسفر؛ خانم شهرزاد

در مهرماه سال 93 برای رهایی مسافرم به تهران رفتیم؛ سر از پا نمی‌شناختم، بسیار خوشحال بودم... ولی الان که بیشتر در مورد این موضوع تفکر می‌کنم؛ می‌بینم که ظاهراً درک درستی از رهایی نداشتم! اتفاقاً آن روز هم دستور جلسه وادی تفکر بود، آنچنان سخنان جناب مهندس به دلم نشست که با حسرت تمام به مسافرم گفتم ای کاش هر چهارشنبه می‌توانستیم به شعبه آکادمی برویم... اما دریغ از اینکه رهایی گوهر بسیار گرانبهایی است که مفت و مجانی به انسان نمی‌دهند!...


برگشتی تلخ اما حیاتی...


گاهی وقتها خداوند آدم را در یک مسیری قرار می‌دهد؛ با آن که تو می‌خواهی همه چیز طبق خواسته‌ات باشد، می‌خواهی همه چیز آن جور که خودت می‌خواهی پیش برود... با اینکه خداوند می‌داند این مسیر، آن مسیری نیست که تو می‌خواهی و با کراهت داری پیش می‌روی، اسمش را تقدیر یا قسمت می‌گذاری، بعد به پایان راه که می‌رسی کم کم در می‌یابی که یک گنج بی انتها پیش روی تو در حال گشودن است... همان راهی که به اکراه می‌رفتی! ... آنجاست که از بزرگی و سخاوت خداوند شرمنده می‌شوی!... انشاالله که من هم با تمام وجود دریابم راهی که دارم می‌روم خواست خداست و او هرگز بدی مرا نمی‌خواهد...

از زمانی که به یاد دارم ماه رمضان را جور دیگری دوست داشتم؛ با آمدن این ماه انرژی خاصی سر تا پای وجودم را فرا می‌گرفت و به طور کل ارادت خاصی به این ماه داشتم... دومین روز از ماه رمضان سال 1392 به همراه مسافرم در نهایت یأس و ناامیدی پا به مکان مقدّسی گذاشتم که از همان روز اول معجزه را به نحوی مبهم حس کردم. همسرم انسانی مهربان و رئوف بود که به خاطر اینکه من و زندگی‌اش را از دست ندهد حاضر شده بود اعتیادش را کنار بگذارد؛ روز اول توسط راهنمای بزرگوار، جناب آقای اصغر منصوری مشاوره شدیم، راهنمایی که همچون پدری دلسوز و حتی به جرأت می‌توانم بگویم دلسوزتر از یک پدر مسافر مرا همراهی کرده و همچنان همراهی می‌کند. روز اول ورودمان جلسه عمومی پنجشنبه‌ها بود؛ برایم جای تعجب بود فکر نمی‌کردم مسافرم حتی ده دقیقه بتواند روی این صندلی‌ها بنشیند و به صحبتهای استاد جلسه گوش دهد! راستش مطالب برای خود من هم صقیل و سنگین بود. در کمال ناباوری تا پایان جلسه ماندیم و بعد از آن مسافرم سفر خود را آغاز کرد... الان که آن روزها را با خود مرور می‌کنم بیشتر متوجه معجزات کنگره می‌شوم، همسرم حتی طاقت اینکه یک ربع ساعت بتواند یک جا بنشیند را نداشت و حال، جلسات کنگره را با اشتیاق دنبال می‌کرد... روزها می‌آمدند و می‌رفتند و من هم بعد از دو سه ماهی که دیدم حال مسافرم رو به بهبود است به کنگره آمدم و سفر خود را آغاز نمودم.

در سفر اول با مشکلات عدیده ایی از جمله مشکلات اقتصادی و... مواجه شدیم؛ گویی همه چیز دست به دست هم می‌داد تا ما از آمدن منصرف شویم. اکنون شاید خیلی راحت در مورد سختیهایی که من و مسافرم کشیدیم صحبت می‌کنم ولی آن روزها واقعاً سخت و دردناک بودند... در مهرماه سال 93 برای رهایی مسافرم به تهران رفتیم؛ سر از پا نمی‌شناختم، بسیار خوشحال بودم... ولی الان که بیشتر در مورد این موضوع تفکر می‌کنم؛ می‌بینم که ظاهراً درک درستی از رهایی نداشتم! اتفاقاً آن روز هم دستور جلسه وادی تفکر بود، آنچنان سخنان جناب مهندس به دلم نشست که با حسرت تمام به مسافرم گفتم ای کاش هر چهارشنبه می‌توانستیم به شعبه آکادمی برویم... اما دریغ از اینکه رهایی گوهر بسیار گرانبهایی است که مفت و مجانی به انسان نمی‌دهند!... ما برای سفر درونی که مبدأ آن سختی‌ها و تاریکی‌هاست و مسیر آن حل سختی‌ها و مقصد؛ آرامش است نیاز به تزکیه و پالایشی مضاعف داشتیم... بعد از مدتی متوجه برگشت مسافرم شدم؛ حتی فکرش هم برایم زجر آور بود... ولی تنها و تنها دعایم این بود که بند مسافرم از کنگره بریده نشود چرا که آرامشی که کنگره به زندگی ما هدیه کرده بود؛ موهبتی الهی بود که در هیچ نقطه از این کره خاکی نمی‌توانستیم آن را پیدا کنیم! الماسی بس گرانبها که حاضر نبودم آن را با گرانبهاترین و با ارزشترین جواهرات دنیا عوض کنم.

یک روز که از کنگره برمی گشتم با خودم درگیر بودم که خداوندا چه شد که اینگونه شد؟ کجای راه را اشتباه رفتم؟ چه کردم؟!... و رو به آسمان کرده و رهایی را برای مسافرم آرزو کردم. ناگهان چشمم به آیه ایی از قرآن افتاد که روی تابلویی نوشته شده بود و بر مکانی نصب گردیده بود " و عَسی اَن تَکرَهُوا شَیئاً و هُوَ خیرُ لَکُم و عَسی اَن تُحِبُّوا شیئاً وَ هُوَ شَرُ لَکُم واللهُ یَعلَمُ و اَنتُم لا تَعلَمون. " چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد ولی خیر و صلاحتان در آن باشد و چه بسا چیزی خوشایندتان باشد لیکن خیر و صلاحتان در آن نباشد و خداوند می‌داند ولی شما نمی‌دانید!... آنچنان میخکوب شدم و لرزه ایی وجودم را فرا گرفت... خداوندا تو حتی لحظه ایی، ثانیه ایی هم بنده‌ات را رها نمی‌کنی و من چنان غافل و بی خبرم که می‌پندارم چرا؟ چرا؟ چرا؟!... از آن روز ایمانم بیشتر و بیشتر شد؛ حتماً برای رشد و ارتقاء باید این مرحله را که هم سخت و هم سهل است با لذت هر چه تمامتر طی کنم... گاهی که یأس و ناامیدی به سراغم می‌آمد تا زانوهایم را سست کند و از حرکت بازدارد با خود می‌گفتم؛ مگر کسی را که دچار بیماری سرطان می‌شود شیمی درمانی نمی‌کنند؟... حتی ممکن است بعد از مدتی دوباره بیماری عود کند وشخص دوباره نیازمند شیمی درمانی باشد اینگونه خود را آرام می‌کردم... به قول آقای امین در سی دی زخم عشق می‌فرمایند: عشق، تخیلی و واهی نیست؛ عشق به معنای نرسیدن نیست بلکه نرسیدن مرحله ایی از عشق است که باید این مرحله را هم در کمال آرامش گذراند تا در صحّت و سلامت به مقصد رسید.

خدا را هزاران و هزاران بار شکر که مسافرم با وجود تنشهای بسیار باز هم سفر خود را به لطف خداند و خواسته خودش آغاز کرد و امروز که در نیمه‌های سفرمان هستیم روز به روز ایمانم نسبت به سخن گرانبهای راهنمای عزیزم، خانم الهه بیشتر می‌شود که فرمودند: " حتماً برای تکامل تو لازم بوده که یک بار دیگر سفر اول را طی کنی. " بسیار و بسیار از سفرمان لذت می‌برم؛ با اینکه مشکلات هنوز هم کم و بیش وجود دارند ولی خدا را شکر دیگر زاویه دیدم را نسبت به زندگی تغیر داده‌ام و خیلی راحت‌تر با آنها کنار می‌آیم چرا که به قول پدر بزرگوارمان، جناب آقای مهندس: انسان اصلاً برای حل مشکلات به دنیا آمده، آمده‌ایم که آموزش ببینیم و خدمت کنیم؛ پس برای رشد و تکامل لازم است که با سختی‌های زندگی روبرو شویم و با تفکر درست و عمل سالم در صراط مستقیم حرکت کنیم. خداوندا کمک کن تا در رویارویی با سختی‌ها، بی باک و شجاع باشیم؛ خداوندا از تو نمی‌خواهم دردم را تسکین دهی بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخش ...

الان که حدوداً دو سال و نیم است به کنگره می‌آیم با تک تک سلولهای بدنم، با تمام وجود ایمان دارم که طبق وادی دوم؛ دعوتمان به کنگره بیهوده و بی هدف نیست؛ چرا که وعده خداوند دروغ نیست، اللهُ وَلیُّ الَذینَ امَنُوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُلُماتِ اِلَی النّور... با ایمان به خدا و فرمانبرداری از آموزشهای کنگره و... انشالله به رهایی مستدام دست خواهیم یافت.

زندگی، عشق، گذر کردن از روزهای سرد، مردن خاطرات تلخ دیروز و به جایش یک دنیا لحظه‌های گرم، همه و همه یک بهانه قشنگ می‌خواهد و آن بهانه، تنها و تنها تویی مسافر عزیزم!... عشقم، ای عزیزترینم با تمام وجود از تو سپاسگزارم که به واسطه دنیای تاریک اعتیادت مرا با این مکان مقدس آشنا کردی تا با دنیای تاریک درونم آشنا شوم و درصدد اصلاح و تسویه آن برآیم. رهایی مستدام را برای شما مسافر عزیزم و تمامی مسافرانی که در بند تاریکی اسیرند از خداوند منّان آرزومندم.

در پایان هر چند که زبان قاصر است از سپاسگزاری در برابر زحمات جناب آقای مهنس ولی باز هم برای ایشان و خانواده محترمشان طول عمر و سلامت را آرزومندم. سپاسگزارم از راهنمای مسافرم، آقای منصوری بابت تمام زحماتشان و بی نهایت سپاسگزارم از راهنمای عزیزم، خانم الهه که با وجود گرمشان آرامش را به زندگی من هدیه کردند. تشکر فراوان از تمام اعضاء کنگره که از هر کدام به نحوی (با کلامشان، مشارکت‌هایشان، رفتارهای تأثیر گذارشان، عشق و محبتشان و...) آموزش می‌گیرم؛ آرامش قرین لحظه لحظه زندگیتان... انشاالله که بتوانم روزی این آموزشها را انتقال دهم و خدمت خالصانه در کنگره که بزرگترین آرزویم هست؛ نصیبم گردد و همچنین نصیب تمام کسانی که این خواسته را در خود می‌پرورانند.

سپاس از همراهی شما

با احترام؛ همسفر شهرزاد

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سه شنبه 13 بهمن 1394 18:45
افرین به این اراده و شهامت.افرین به این غیرت و استقامت
اشك از چشمانم جاری شد و خدارا شكر میكویم كه اذن داده است تا به مكانی برای التیام زخمها و درد هایم پا بكزارم كه چنین شیر زنان و مردانی برای كمك به من حضور دارند.
همسفر مریم شنبه 10 بهمن 1394 17:11
شهرزادعزیزم بسیار زیبا بود
حتما خداوند پاداش عظیمی رابه شما عنایت میفرماید
انشاالله من هم بتوانم از این صبر شما درس بگیرم
برایتان آرزوی موفقیت دارم
حسن صادقی شنبه 10 بهمن 1394 15:10
دل نوشته زیبا وبرای من مفید ..
گویند که انچه از دل بر اید لیکن بر دل نشینید...

مریم(سلمان فارسی) پنجشنبه 8 بهمن 1394 14:22
خداقوت به شهرزادعزیزم دلنوشته ات خیلی زیباو تاثیرگذاربود من ومسافرم خیلی لذت بردیم به قول خودت کیفیت درسفرمهم است نه کمیت,انشاالله رهایی مسافرتان موفق باشید
سالار پنجشنبه 8 بهمن 1394 00:14
بسیا زیبا بود. قصد داشتم 1 مرور کنم و بعد کامل بخوانم، اما با خواندن چند سطرش چنان میخکوب شدم که 2 بار کامل خواندم.
تأثیرگذار و خواندنی بود.
از صمیم قلب آرزوی رهایی مسافرتان و خوشبختی و شادی در زندگیتان را دارم.
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات