آن شب سخت...
چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 14:50 | نوشته ‌شده به دست سالار C60 | ( نظرات )

آن شب سخت...

به قلم مسافر؛ علیرضا مهتری




توضیح: به دلیل متن ساده و تأثیر گذار نویسنده، سعی شده است ویرایش و اصلاحی
 انجام نشود تا حس نویسنده منتقل شود و عدم رعایت اصول نگارش در متن عمدی است.

خیلی سعی کردم از آن مکان خارج شوم ولی نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه وارد بازی شوم، از آشپزخانه آمدم بیرون، توی سالن دیدم که صف بستند و به من گفتند جلوی صف بنشین، من هم نشستم.


شبی عذاب آور

بعداز ظهر چند سال پیش بود، من با دوستم کمی مشکل پیدا کردم و خیلی حالم گرفته بود، دوست نداشتم جایی بروم حتی منزل، در میدان شهرمان داخل ماشین نشسته بودم، دیدم جوانی از پشت سر می‌آید رفت جلوتر از ماشین من ایستاد، برگشت یک نگاهی به من کرد و آمد جلو به من گفت دربست، من که حوصله نداشتم گفتم نه اما در یک لحظه به خودم گفتم بهتر از این است که اینجا باشم. قبول کردم و سوار شد، مکانی که می‌خواست برود حدود 12 کیلومتر بود. در راه چند سؤال از من کرد که من علاقه ای به جواب دادن نداشتم و با بله یا خیر یا خیلی مختصر جواب می‌دادم. گفت حوصله نداری مشکلت چیست گفتم طبیبی، گفت نه؛ ولی شاید بتوانم کاری انجام دهم. کم کم رسیدیم به محل. به دنبال آدرس بود که بعد از چند تلفن که زد پیدا کردیم رفیتم درب یک منزل شخصی ایستادیم و به من گفت من یک ساعت اینجا کار دارم، تو هم بیا برویم داخل که هم قولی که بهت دادم را انجام بدهم و هم اینکه من را برگردان. گفتم چه قولی گفت مگر نمی‌خواهی مشکلت حل شود گفتم مشکلم؛ من مشکل زیاد دارم کدامش. گفت همش، گفتم صبر کن صبر کن داستان چیه. گفت من یک دوستی دارم اینجا می آید هم سرگذشت زندگیت را می‌گوید هم آینده‌ات را به تصویر می‌کشد و هم راهکارت را می‌گوید و بعد زندگیت گلستان می‌شود. گفتم در قبال چی؟ گفت یعنی چه؟ گفتم چند می‌گیرد برای این کارها. گفت بدون هزینه است. برای پول کار نمی کند. هر چه بخواهد خدا به او داده است. تا چند سال پیش موتور نداشت سوار شود، حالا همه چیز برایش خدا فراهم کرده، فقط به خاطر اینکه مشکلات مردم را حل می‌کند. گفتم جالبه باشد؛ شما بفرمائید داخل من می آیم.

به خودم گفتم من که آب از سرم گذشته است بگذار بروم ببینم داستان چیست و برای یک ساعت وقت دارم، به قول معروف دنیا دیده بهتر از ندیده است و وارد خانه شدم. ( وارد شدن من همانا و یک ساعت آن جوان شد ساعت 8 صبح فردا) وقتی وارد شدم دیدم از نوجوان 15 و 16 ساله هست تا مرد 60 تا 65 ساله. رفتم پیش همان شخص گفتم کجاست دوستمان که می‌گفتی، گفت صبر کن، گفتم من باید برگردم کار دارم، گفت صبر کن ارزش دارد. قبل از اینکه آن شخص تشریف بیارود تقریباً ساعت 9 شب که من را راهنمائی کردند داخل آشپزخانه آن منزل، چراغ‌ها را خاموش کردند به من گفتند بنشین. نشستم چهار نفر دور من حلقه زدند نشستند. من تعجب کردم گفتم داستان چیه؟ گفتند ابوالفضل درمانی شنیدی. مثل یخ آب شدم و تازه فهمیدم کجا پای گذاشتم، فکر می‌کردم این گونه ترکها جاهای مخصوص دارد مانند کانون یا کمپ. دریغ از اینکه هر جایی امکان دارد باشد. شروع کردند در مورد مواد حرف زدن و نصیحت کردن و از این قبیل صحبتها.

من می‌گفتم که من مصرف کننده نیستم ولی آنها حرفهای خودشان را می‌زدند یه نیم ساعتی طول کشید تا اینکه مجبورشدم قبول کنم مصرف کننده هستم. قبول کردم ولی بهشان گفتم که من دوست دارم مواد را مصرف کنم مواد مال من است و من مال مواد. ولی کو گوش شنوا. یک پلاک و زنجیر انداختند به گردن من، خیلی سعی کردم از آن مکان خارج شوم ولی نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه وارد بازی شوم، از آشپزخانه آمدم بیرون، توی سالن دیدم که صف بستند و به من گفتند جلوی صف بنشین، من هم نشستم. چایی نبات گذاشتند جلوی من. یه شخصی آمد جلوی من ایستاد چند تا نی نوشابه در دست داشت که نی‌ها پر شده بود از دارو که می‌گفت داروی گیاهی است و برای بدن مفید و قابل سم زدائی. گفت دهانت را باز کن و من باز کردم، داروی داخل یکی از نی‌ها را درون دهان من ‌ریخت، چون مانند پودر بود و خشک، من ناخدا آگاه مقداری از آن را پوف کردم بیرون، گفت باید با چایی نبات پایین بدهی و دوباره دهانت را باز کن. داروی یک نی دیگر را درون دهان من ریخت و من با خوردن چایی داروها را قورت دادم. به من گفتند بنشین رو به دیوار. نشستم، بالای سرم بیرقی بود از حضرت ابوالفضل.

یک سطل گذاشتند جلوی من با یک بطری خانواده آب 1/5 لیتری. پیش خودم خیال کردم می‌خواهند دست و صورتم را بشویم ولی یک لیوان آوردند و به من گفتند آب بخور گفتم من چایی خوردم آب میل ندارم، چرا باید آب بخورم. گفتند داروهائی که خوردی بدون آب تبدیل به سم می‌شود باید آب بخوری تا عملیات سم زدایی صورت گیرد. یک نفر نشسته بود لیوان را از بطری پر می‌کرد و دو نفر دیگر هم بالای سر من ایستاده بودند تا من آب بخورم چند تا لیوان آب که خوردم دیگر نمی‌توانستم، ولی مجبورم کردند. به هرحال بطری 1/5 لیتری آب را خوردم دیدم یک بطری 1/5 لیتری دیگر گذاشتند کنار من. گفتم این برای چیست؟ گفتند باز هم باید آب بنوشی من دیگر تحمل نداشتم و بلند شدم محل را ترک کنم که نگذاشتند. گفتم می‌خواهم بروم، گفتند مگر نمی خواهی موادت را ترک کنی، گفتم نه؛ من مواد را دوست دارم و باید مصرف کنم. گفتند باشد ولی امشب را می‌مانی. چاره‌ای نبود، نشستم همه چیز زور زورکی بود بطری دوم را هم با هر بدبختی بود نوشیدم بطری سوم آمد 3/5 لیتر آب خورد من دادند، چه عذابی به من دادند از خوردن آن همه آب که تا سه ماه من نمی‌توانستم آب بخورم و اسم آب که می آمد حالم بد می‌شد. بعداز خوردن 3/5 لیتر آب گفتند داروهای گیاهی با آبی که خوردی در بدنت سم زدایی انجام داده است و حالا باید برگردانی. با چندین باری که انگشت در حلق خودم کردم مقداری برگشت. گفتند سمهای بدنت خارج شد، حالا بایست جلوی بیرق ابوالفضل و هرچه می‌خواهی بخواه، امشب برای تو می‌آید. مراسم عزاداری شروع شد و من هم کم کم منقلب شدم و گریه می‌کردم و هرچه بیشتر به عکس ابوالفضل (بیرق) نگاه می‌کردم بیشتر تحریک می‌شدم چون حرکاتی را می‌دیدم که قابل باور نبود.

من آن شب برای همه عمرم اشک ریختم به قدری بدنم و لباسهایم خیس ‌شد که انگار شب تا صبح من زیر دوش آب ایستاده بودم؛ تا اینکه صبح شد و همه بهم تبریک می‌گفتند. گفتند جلسه‌ها را ترک نکن هفته‌ای یک شب و یک جلسه دیگر باید سم زدایی صورت گیرد تا کاملاً بدنت پاک شود. نگاهی بهشان کردم و سری هم تکان دادم و آهی هم از ته دل کشیدم و کمی که تعادل پیدا کردم از آن محل بیرون زدم. سوار ماشین شدم و نفهمیدم چطور خودم را درب منزلمان رساندم، از جایی که ماشین را گذاشتم تا درب منزل دو قدم باید برمی داشتم به محض اینکه از ماشین پیاده شدم و ایستادم، حس کردم تکه ابری سفید جلوی صورتم است و هیچ چیز نمی‌بینم و تعادل ایستادن نداشتم و زمین خوردم. به زمین که می‌خوردم چشمهایم می‌دید ولی وقتی می‌ایستادم دو مرتبه همان اتفاق می‌افتاد. ده بار این اتفاق برایم رخ داد و نمی‌توانستم با پاهایم حرکت کنم. چهار دست و پا رفتم، گریه می‌کردم که کور شدم و اختیار بدنم دست خودم نیست، پاهایم توان ندارد، از طرفی دعا می‌کردم کسی توی کوچه مرا با این اوضاع و احوال نبیند، بالاخره هرجور بود وارد اتاقم شدم. توی اتاق هم چند بار این زمین خوردن ها اتفاق افتاد، اوضاع خیلی بدی بود؛ اتفاقات شب و آب خوردن، این هم از صبح، زنگ زدم به آن شخص که داروها را خوردم داد چون شماره‌اش را همان شب گرفتم.

شرایط را با گریه و زاری برایش گفتم، گفت کجایی، گفتم خانه، گفت با کی رفتی، گفتم خودم با ماشین، گفت تنها، گفتم ول کن این حرفها را چه بلایی سرم آوردید شما که هیچ تعادلی ندارم. گفت همین طبیعی است خوب می‌شوی، ولی چه خدایی داشتی و باید این اتفاقات در مسیر رخ می‌داد و هر کسی که شب اولش باشد وظیفه ما این است که صبح آن شب دو نفر مانند یک بیمار آن شخص را ببرند و تحویل خانواده‌اش بدهند و تا چند روز بستری باشد. داشت حرف می‌زد درباره جلسه هاشون که من گوشی را قطع کردم. کم کم احساس خماری کردم نشستم موادم را مصرف کردم و تا چند روزی کسل بودم. تمام سر و صورت و دست و پای من کبود شده بود به خاطر زمین خوردن‌ها و تا مدت‌ها نمی‌توانستم به این داستان فکر کنم، نمی‌توانستم به زبان بیاروم خیلی غم انگیز بود. حالا هم که برای نوشتن دست به قلم شدم، با چشمهای پر از اشک نوشتم نه تنها برای خودم، بلکه برای مصرف کنندگانی که هنوز راه درمان را پیدا نکرده‌اند.

درد را از هر طرف بخوانی درد است ولی درمان را اگر از آخر بخوانی میشود نامرد

مراقب باش واسه دردت به هر درمانی تن ندهی

با احترام؛ مسافر علیرضا مهتری رهجوی آقای منصور ولیخانی

نگارش: مسافر محمدحسین آرندیان

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 18 بهمن 1394 12:11
البته ،افراد خواهان رهایی از اعتیاد که چنین تجارب تلخی دارند،بیشتر قدر کنگره را می دانند.مسافر علیرضا،موفق باشی
مسافرجواد گیاهچین جمعه 16 بهمن 1394 18:42
سلام دلنوشه زیبا اما غم انگیزی بود من را به یاد خاطرات تلخ خوم انداخت شکر شکر شکر که راه کنگره راپیدا کردیم
مسافر منصور...سلمان فارسی پنجشنبه 15 بهمن 1394 16:54
علیرضا عزیز ..چه خوب مسافر شدی وچه خوب سفر کردی یادم می اید اوایل سفر با شک حرکت می کردی چون تجر بهای تلخ نظیر این اتفاق داشتی ولی خیلی زود ایمانت قوی شد و چقدر زیبا فرمانبرداری را اجرا نمودی ونکته مثبت شما کم حرفی است و دنبال گمشدهای هستی به تلاشت ادامه بده این عین عدالت است ان را پیدا خواهی کرد ...تشکر از محمد حسین عزیزو سالارعزیز..
سعید محسن پنجشنبه 15 بهمن 1394 14:48
با سلام.علی رضا جان سرگذشت جالبی وسختی بود.به قول خواجه عبدالله انصاری:چه دانستم مادرتمام شادی هارنج است وزیر هر رنج یک گنج است.
مریم(سلمان فارسی) پنجشنبه 15 بهمن 1394 12:13
دلنوشته زیباوتاثیرگذاری بود انشاالله تمام کسانیکه راه درمان راپیدانکردن راه کنگره براشون باز بشه, این متن باعث میشه ما قدرکنگره رابیشتربدانیم, ممنون ازشما ومدیرسایت
مسافرمصطفی صفری پنجشنبه 15 بهمن 1394 04:31
انسان باخرد ازگذشته های تلخ پلی ساخته وبرای ارتقاء رسیدن استفاده مینماید.تبریک به آقایان علیرضا،محمدحسین،وسعیدمحسن،و....
محسن نجفی چهارشنبه 14 بهمن 1394 23:05

انچه اتش با نیستان می کند....ناله او با دلم ان میکند

خسته دل داند بهای ناله را...شمع داند قدر داغ لاله را
تبریک بابت این نوشته زیبات علیرضا جان.و چه خوب کردی که اون تجربه تلخ رو از ذهنت کشیدی بیرون.
منم تجربه های زیادی از ترک دارم غیر از این راه,کامل نمی تونم با شما هم حس بشم ولی درکت می کنم.انشالله در ادامه خدمتهایی که می کنی,موفق باشی وبه جایگاهی که دوست داری برسی.

مسافر رحمان چهارشنبه 14 بهمن 1394 21:14
چه بگویم اری علیرضا نامردهایی هستند که فکر میکنند در حق ما مردی میکنند وامیدوارم تمام کسانی که راه را هنوز پیدا نکردن هر چه زودتر بیابند و شروع به حرکت کنند برای درمان
مسافر رحمان چهارشنبه 14 بهمن 1394 21:14
چه بگویم اری علیرضا نامردهایی هستند که فکر میکنند در حق ما مردی میکنند وامیدوارم تمام کسانی که راه را هنوز پیدا نکردن هر چه زودتر بیابند و شروع به حرکت کنند برای درمان
همسفر سارا چهارشنبه 14 بهمن 1394 19:03
بسیار زیبا و تاثیرگذار بود
چنین روز ها و سختی هایی است که ارزش و قدر کنگره را بر ما نمایان می کند
سپاس و خدا قوت خدمت مسافر علی رضا و مسافر محمد حسینپیروز و پاینده باشید..
المیرا{سلمان فارسی} چهارشنبه 14 بهمن 1394 18:32
بسیارعالی بود
درد را از هر طرف بخوانی درد است ولی درمان را اگر از آخر بخوانی میشود نامرد
مراقب باش واسه دردت به هر درمانی تن ندهی جمله ای زیبا و قابل تاملی بود
فقط هرچی فکر میکنم نمیتونم باورکنم اون همه آب خورده باشین واقعا غیرقابل باوره
همسفرهاجر چهارشنبه 14 بهمن 1394 17:25
ساده ودل نشین بود
خداراشکرکه راه کنگره راپیداکردید
رویا چهارشنبه 14 بهمن 1394 17:02
شیوایی وسادگی جملات بسیار زیبا بود.شکرکه شما بهترین راه وبهترین درمان راانتخاب کردید
محمد چهارشنبه 14 بهمن 1394 16:59
آقای مهتری امیدوارم به جایگاهی که دوست دارید برسید. متن فوالعاده زیبای بود
رسول رهجوی آقای نجفی چهارشنبه 14 بهمن 1394 16:12
سلام خیلی زیبا بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو