پایان قصه‌های پرغصه من و سیگار
جمعه 16 بهمن 1394 ساعت 00:45 | نوشته ‌شده به دست سالار C60 | ( نظرات )

پایان قصه‌های پرغصهٔ من و سیگار

من یک مسافر سیگار در لژیون ویلیام وایت همسفران هستم

یکی از آن‌ها با لبخند تمسخر آمیز، پاکت سیگار و اسپری تنگی نفس را همزمان به دستم داد و پرسید هر دوی این‌ها مال شماست؟!


من یک مسافر سیگار در لژیون ویلیام وایت همسفران هستم

هر چه می‌خواستم بنویسیم قلمم قادر به نوشتن نبود، چون هر آنچه بود، اسارت در بند سیگار بود.

واقعاً برای یک خانم مصرف سیگار خیلی سخت است.

و حال شروع کردم به نوشتن تا شاید جرقه‌ای باشد برای خانم‌هایی که سیگار یا قلیان مصرف می‌کنند و هنوز اقدام به درمان نکرده‌اند...

یادم می‌آید روزی از خانه که بیرون زدم، عصبی‌تر از قبل بودم! مادرم با همان لحن مهربان همیشگی به من گفت: بمان.

و پدرم که معمولاً ساکت بود با صدای آرام گفت: کجا می‌روی؟ بمان و بعد از ناهار برو...

گفتم: خیلی کار دارم و با عجله خارج شدم... سوز سرمایی که به صورتم می‌خورد هم ذره‌ای از شفافیت چهرهٔ پدر و مادرم نکاست... هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، فقط عجله داشتم که به منزل برسم، نه! می‌خواستم به آن سیگار لعنتی برسم! هرگز نتوانستم در حضور آن‌ها سیگار بکشم، شاید برای همین اغلب اوقات پس از نوشیدن اولین فنجان چایی در حضورشان بی قراری‌ام برای کشیدن سیگار شروع می‌شد و نهایتاً  یکی دو ساعت بعد به هر بهانه‌ای ترکشان می‌کردم!

ارتباطم با بزرگان فامیل کاملاً قطع شده بود! آدم‌ها در نظرم دو گروه شده بودند، گروهی که در حضورشان با خیال آسوده سیگار می‌کشیدم و گروهی که سیگاری بودنم را از آن‌ها پنهان کرده بودم!

 یادم می‌آید روزی دیگر، با دوستان دوران دانشجویی‌ام قرار کوهنوردی داشتیم، دو سال از آخرین کوهنوردی ما می‌گذشت، تمام وسایل مورد نیاز را از انباری آورده و با اشتیاق آماده کردم. در محل قرار حاضر شدم و با شادمانی همراه دیگران حرکت کردم، کمتر از 15 دقیقه بعد، در حالیکه به سختی نفس می‌کشیدم، روی تخته سنگی نشسته و با حسرت بالا رفتن دوستانم را نظاره می‌کردم! با اندوه سیگار و فندکم را از کیف در آورده و...

روزی دیگر با شتاب از فروشگاه بیرون زدم، چند قدمی بیشتر نرفته بودم که پایم به موزاییک شکستهٔ کف پیاده رو گیر کرد و نقش زمین شدم! چند قدم آن طرف تر کیف دستی‌ام وارونه و تمام محتویاتش در کف پیاده رو پخش شد، دو خانم جوان برای کمک جلو آمدند و پس از اینکه کمک کردند سرپا بایستم، مشغول جمع کردن وسایلم شدند، یکی از آن‌ها با لبخند تمسخر آمیز، پاکت سیگار و اسپری تنگی نفس را همزمان به دستم داد و پرسید، هر دوی این‌ها مال شماست؟!

خاطرات بسیاری از این دست دارم و به ازای هر ده تایشان یک تجربهٔ ترک...

سال‌ها سپری می‌شد و پس از هر ترک، خجل‌تر و مأیوس تر از قبل به این می‌اندیشیدم که چرا در این زمینه تا این حد بی اراده‌ام؟!

تا اینکه خداوند کنگره را در مسیر زندگی ما قرار داد و بعد از رهایی مسافرم از بند اعتیاد، روزی در جلسه همسفران ناگاه پیامی از آقای مهندس، توسط مرزبان قرائت شد و من آن موقع غرق شادی شدم...

پیام برای همسفرانی بود که درگیر سیگار هستند و مژدهٔ تشکیل لژیون ویلیام وایت برای آن‌ها بود...

قبل از تشکیل این لژیون به روش DST برای درمان سیگار اقدام کرده بودم ولی به دلیل نبود لژیون و جهان بینی درمان نیکوتین، با مشکل روبه رو می‌شدم...

آشنایی با روش درمان DST با مصرف نیکوتین خوراکی و در کنار آن لژیون ویلیام وایت، نقطهٔ پایان قصه‌های پر غصهٔ من و سیگارم بود...

تشکر و سپاس از آقای مهندس دژاکام.

و تشکر از راهنمای ویلیام وایت همسفران، آقای منصور ولیخانی.

نگارش: کمک راهنما همسفر خانم فاطمه ولیخانی
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: لژیون درمان سیگار (ویلیام وایت)، دل نوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ابراهیم موحدی شنبه 17 بهمن 1394 22:54
دلنوشته عمیق و تاثیرگزاری بود، پیروز باشید..
خدا قوت خدمت نویسنده و نگارنده گرامی
خداقوت خدمت آقای منصور ولیخانی
همسفر سارا شنبه 17 بهمن 1394 16:42
خیلی تاثیرگذار و دل خراش بود..
بسیار خوشحالم که از گذرگاههای سخت عبور کردید و به طرف روشنایی در حرکت هستیداز صمیم قلب برای شما همسفر عزیز آرزوی سلامتی و شادکامی دارم
سپاس و خدا قوت خدمت راهنمای بزرگوار آقای ولیخانی و دختر گل ایشان خانم فاطمه عزیز
خدا قوت خدمت مدیر وبلاگ محترم
همسفرهاجر جمعه 16 بهمن 1394 23:49
باسلام وخداقوت ازدل نوشته زیبایت چه بی ریاودل نشین
باسپاس وخداقوت خدمت آقای ولیخانی وهمسفرمحترمشان خانم فاطمه
درود وسپاس خدمت مسافرسالار
مریم(سلمان فارسی) جمعه 16 بهمن 1394 23:27
نوسته جالبی بود انشاالله درراهی که قدم گذاشتید موفق باشید وبه زودی رهاییتان راجشن بگیرید, خداقوت به آقای ولیخانی آقا سالار وکمک راهنمای گلم خانم فاطمه عزیز
امید جمعه 16 بهمن 1394 23:14
در شیشه ی شبنم آفتابت نکنند
می تابی و آئینه حسابت نکنند
تا سینه برازنده ی زخمی نکنی
بر قله ی عاشقی عقابت نکنند
خدا قوت واقعا تأثیر گذار بود
مسافرمصطفی صفری جمعه 16 بهمن 1394 16:53
خدای راسپاس که لطف او شامل حال اشخاصی میگرددکه بسلامت جسم خویش اهمیت داده.
ازآقاسالار هم ممنونم
جمعه 16 بهمن 1394 16:00
چه مطلب زیبائی حکایت از درد و رنجی بود که اگر درد کشیده باشی حس می کنی من این شجاعت شما را تحسین می کنم وچقدر خواسته شما قوی است امیدوارم در آینده نزدیک نشان ولیام وایت را دریافت نماید و این رسالت را شما ادامه دهید .

تشکر از خانم فاطمه

خدا قوت به مدیر وبلاک..
جمعه 16 بهمن 1394 11:49
خداقوت همسفر...
انشالله به زودی شاهد رهایی شما باشیم...
و انشاالله تمام عزیزانی که در این بند هستند راه درست را پیداکنند و به رهایی و آرامش برسند.
رویا جمعه 16 بهمن 1394 10:18
باحرکت راه نمایان می شود.. شکرکه شما ومسافرتان راه رسیدن به نور رایافتید و عزم سفر در مسیر عشق کردید.
خدا قوت ،به امید رهایی تمام مصرف کنندگان ازبنداعتیاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو