از ناامیدی تا محبت
دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 17:52 | نوشته ‌شده به دست فاطمه c60 | ( نظرات )

از ناامیدی تا محبت

به قلم کمک راهنما
؛ همسفر اکرم معینی


اگر خواستی بنویسی، محکم بنویس و بدان در درون خودت هر قدر که باشد می توانی با سخاوت بیشتری بر قلم فرمان برانی و چون قلمت از تو فرمان می گیرد، مانند شمشیری برنده بر قلب های تشنه وارد می شود و جای دریدن، سیراب می کند و از سیراب شدن آنها، جهانی به گلستان تبدیل می شود .


 

به یاد می آورم آن شبی که برای اولین بار مواد مخدر (تریاک) را دیدم، فرزند اولم حدودا 8 ماهه بود هنوز راه نمی رفت. همسرم را دیدم که دست روی فرش می کشید پرسیدم چیزی گم کرده ای؟ گفت: می خواستم سیگار روشن کنم، چوب کبریت از دستم افتاد دارم دنبالش می گردم که مبادا بچه توی دهانش بگذارد. من هم شروع به دست کشیدن به روی فرش شدم یکدفعه چیزی پیدا کردم، به همسرم گفتم این دیگر چیست؟خندید و گفت این یک بست تریاکه، مال یکی از رفیقامه، پیش من امانت گذاشته که از جیبم افتاد.

بین خنده های او و گیجی خودم مانده بودم اما آنقدر به او اطمینان داشتم و به حرف هایی که می زد اعتماد، که حرفش را باور کردم اما بعد فهمیدم که او از قصد این حرف را زده بود تا من متوجه اصل قضیه بشوم.

روز ها می گذشت و پرده ها کنار می رفت همیشه همسرم می گفت من دوستدارم راحت و بدون ترس و استرس تو خونه ی خودم موادم را مصرف کنم و در واقع منزل برای او جای بسیار امنی بود برای مصرف مواد.

خیلی دردناک و سنگین بود که چرا من همسر یک مصرف کننده ام. تمام وجودم پر از ترس و استرس شده بود که نکند آبرو و حیثیتمان پیش خانواده ام، فامیل و همسایه ها برود.

این افکار و اندیشه ها باعث آن شده بود که من راهی را برای خود پیدا کنم تا هر روز مصرف مواد همسرم را بر سرش بکوبم و با کوچکترین حرف سریع دعوا و آشوب به پا می کردم در آخر می گفتم تو یک معتاد بیشتر نیستی. شاید همه ی این حرف ها از غرور، خود خواهی، جهل و نادانی و منیت من بود. زندگی که از روز اول با عشق و محبت شروع شده بود حالا با روبه رو شدن با مشکلات و سختی ها و ندانستن اینکه چگونه باید برخورد کنم به یک جهنم تبدیل شد.

همسرم را قبل از این اتفاقات با همه ی وجودم دوست داشتم، اما با وجود این مشکل تمام این عشق و محبت به کینه تبدیل شد.

با شروع این مشکلات حال من هم خراب شد، به مشاور و روان پزشک مراجعه می کردم و بعد از شنیدن صحبت ها و آرام کردن من برای تسکین دردهایم نسخه می پیچیدند که باید قرص اعصاب و آرام بخش مصرف کنم، دارو ها را مدتی مصرف می کردم ولی روز به روز حالم بدتر می شد و در عالم گیجی و خواب روز را شب و شب را روز می کردم.

همسر و اطرافیانم نمی گذاشتند دارو ها را بخورم و می گفتند دارو ها اعتیاد دارند و نباید بخوری.

تنها چیزی که در این روز ها و لحظات توانسته بود کمی من را نگه دارد همان ارتباطی بود که با خدای خود داشتم، به واجبات و معنویات اهمیت می دادم چون برایم مهم بود اما باز هم حرکات و حرف های خودم و همسرم تأثیر بیشتری روی فکر و روان من داشت.

در نا امیدی و افسردگی و در عالم خودم بودم که در این زندگی بمانم یا بروم.

صداهایی در درون من بود (صدایی می گفت برو، جوانی و هنوز 20 سال نداری، این چه زندگیست که تو داری، رهایش کن تا ابرویت نرفته و صدایی دیگر می گفت بمان در کنارش، فرزندت و آینده ی او، حرف مردم)

در درون من جنگی بود که نمی دانستم پیروز می شوم یا شکست می خورم، تنها پدر و مادرم را مقصر می دانستم که چرا برای زندگی من درست تصمیم نگرفتند و انتخاب خوبی نداشتند.

با همه ی مشکلات و حرف ها هیچ موقع به کسی نگفتم که همسرم یک مصرف کننده است و 15سال از دوران اعتیادش را در کنار او زندگی کردم.

سال 1383 بود و شب 23ماه مبارک رمضان. همسرم بساط مصرف مواد را آماده کرده بود، من هم بلافاصله آماده شدم و به مسجد محل رفتم، برای مراسم احیای شب قدر نزدیک به ساعت 10 شب بود و آنقدر عاجزانه آن شب از خداوند خواستم که راه نجاتی برای من باز کند اما مثل این که خیلی زود خسته شده بودم و باید سختی ها و تاریکی های بیشتری را تجربه می کردم.

ساعت 3:30 بود که به خانه آمدم، تا در را باز کردم دیدم همسرم هنوز پای بساط نشسته است و این برای من غیر قابل تحمل بود، شروع کردم به غر زدن که چند ساعته نشسته ای؟ چقدرمی کشی؟ او هم شروع کرد به داد زدن که به شما ربطی ندارد، پول خودمه و ... و تو یک بیمار روانی هستی.

درگیری سختی بین من و او رخ داد. آن خانه و زندگی، همسر و دو فرزندم یک لحظه برایم بی معنا شد و همه چیز برایم رنگ سیاهی به خود گرفت. فقط تو این فکر ها بودم که تو نباید باشی، تو در این زندگی زیادی هستی و هیچ حرمتی برای من نمانده بود، سریع به طرف کمدی که همسرم مواد خود را گذاشته بود رفتم، نفهمیدم چند تا و چقدر از اون بست تریاک ها را برداشتم و در دهانم انداختم و قورتش دادم بلا فاصله همسرم دوید به طرف من و باز درگیری سخت تری اتفاق افتاد.

آن شب را هیچ موقع فراموش نمی کنم، هنوز یک ساعت نشده بود که حالم خیلی بد شد، من مرگ را در وجود  خود احساس می کردم، سریع به بیمارستان منتقل شدم، آنجا دکتر ها بعد از شست و شو و مراحل پزشکی و یک مقدار که حالم بهتر شد و توانستم حرف بزنم پرسیدند چرا این کار را کردی و خیلی تأکید داشتند که از او شکایت کنم اما تنها چیزی که من را از این کار منصرف کرد نگاه های همسرم و حلقه اشکی که در چشمان او شکل گرفته بود من را آرام کرد و از کاری که انجام داده بودم پشیمان شدم، در این لحظه فقط صدای گریه کردن خود را می شنیدم.

از آن اتفاق به بعد تاریکی های بیشتری را تجربه کردم. از همه چیز دور شدم حتی از خدای خود.

چند سالی طول کشید و ترک های پی در پی و پشت سر هم. همسرم خیلی دوست داشت که از دام اعتیاد نجات پیدا کند، اما او هم نمی دانست چگونه و از چه راهی. با هر ترکی یک آنتی ایکس دیگری اضافه می شد (متادون، قرص روان گردان و اعصاب و الکل) طوری شده بود که هر موقع اسم ترک می آمد همه ی وجودم به لرزه در می آمد، همه چیز بر عکس شد او در پی ترک و من نمی خواستم چون با هر ترکی وضعیت زندگی ما بدتر می شد و از لحاظ روحی، جسمی و روانی داغون تر از قبل.

افکار و اندیشه هایمان عوض شده بود در زندگی ما هیچ بویی از معنویات وجود نداشت، اطرافیان ما را به دید انسان های از دین برگشته می دیدند و این یعنی عمق تاریکی. اگر بخواهم بنویسم خیلی حرف هاست.

اما ماه مبارک رمضان سال 1391 سالی پر از امید و خوشحالی برای من به ارمغان آورد و زندگی ما جان تازه ای گرفت.

با همسرم 10 روز قبل از کنگره آمدنمان دعوایم شد و خانه را به قصد جدایی ترک کردم. در همان سال پدرم را از دست داده بودم و چون مرگ او ناگهانی و سن کمی داشت یک شوک دیگر به من وارد شد. اعصاب و روان به هم ریخته ی من بدتر از قبل شد.

به خانه ی مادرم رفتم بدون این که بگویم چه اتفاقی افتاد. یک هفته به دور از همسر و بچه ها با خودم فکر کردم، آیا می توانم رهایشان کنم یا نه؟

برایم خیلی سخت بود اما یک چیزی من را امیدوار می کرد که صبر داشته باش، همه  چیز درست می شود.

تصمیم گرفتم که به خانه برگردم، با این که همسرم به همه گفته بود که راه برگشتی دیگر نیست به خانه آمدم و خانه را تمیز کردم، غذا درست کردم و به خودم قول دادم که هر اتفاقی که افتاد جا خالی نکنم.

فردای آن روز، شب 23 ماه مبارک رمضان بود. حالم خیلی گرفته بود. به همسرم گفتم می خواهم به امام زاده ی محل بروم برای احیای شب قدر و بر خلاف تصوری که داشتم، گفت: من هم می آیم .

آن شب یک دعا تنها داشتم، فقط گفتم: (خدایا آرامش را به زندگی من هدیه کن ) گویی خدا هم آن شب صدای من را شنید. فردای آن روز همسرم از طریق سایت با کنگره آشنا شد و روز سه شنبه بود که باهم به کنگره آمدیم، در همان اتاق مشاوره با صحبت های آقای منصوری و آقای شوشتری امیدوار شدم، قلبم و ایمانم محکم شد که اینجا همسر من به عنوان یک مسافر می تواند درمان بشود.

خداوند را هزاران بار شاکرم که با تمام سختی ها و مشکلات که در جلوی راهش بود، اما او خیلی خوب سفر کرد.

سه ماه پس از رهایی از مواد، سفر نیکوتین را آغاز کرد و به رهایی رسید. در سال 1392 از دستان پرمهر آقای مهندس شال کمک راهنمایی را دریافت کرد اما امروز با تمام وجودم فهمیدم که چرا من این همه سختی را باید می کشیدم، برای چه و چرا؟

خدمت کردن در کنگره را دوست دارم، چرا که با هر قدمی که بر می دارم حال من روز به روز بهتر می شود. از خدا می خواهم تمامی مسافران و همسفرانی که ناامید از همه جا به این مکان مقدس قدم گذاشته اند به رهایی برسند. به امید روزهایی پر از رهایی.

این هارا نوشتم که بدانم هیچ موقع نباید گذشته ی خود را فراموش کنم. من اکرم امروز اگر در آرامش هستم، در تعادل هستم، بدون خوردن یک قرص ساده ی مسکن می توانم زندگی خود را اداره کنم و به همسر و فرزندانم محبتی داشته باشم یعنی اینکه: باید عاشقانه آموزش ها را در کنگره بگیرم و بعد بتوانم خدمت کنم، سپاس گزار باشم برای تمام این لحظاتی که شامل حال من شد. از مسافر عزیزم و دو دختر گلم هم بابت تمام اشتباهاتم و نادانی که داشتم معذرت می خواهم و برایشان بهترین ها را در زندگی شان از خداوند می خواهم و انشاالله خانوادگی بتوانیم خدمت گزاران لایقی باشیم و همانند مرغی باشیم که از سخت ترین طوفان ها می گذرد و در بالای ابر و طوفان حرکت می کند.

با احترام؛ کمک راهنما همسفر اکرم

نگارش: همسفر مائده

 
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دل نوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر زهرا پنجشنبه 22 بهمن 1394 17:45
دلنوشته زیبایی بود امیدوارم همیشه ودر همه حال پیروز وموفق باشید وهمه ی ماروزهای تلخ گذشته را وتاثیری که کنگره بر زندگی ما داشت رو فراموش نکنیم امیدوارم که در کسوت کمک راهنمایی هم مثل مرزبانی موفق باشید به دخترهای گلتون هم خداقوت میگم
همسفر شهلا پنجشنبه 22 بهمن 1394 00:28
قهرش همه رحمت شد،زهرش همه شربت شد.
ابرش شکر افشان شد،تا باد چنین بادا
شب رفت ،صبح امد،غم رفت فتوح امد
خورشید درخشان شد ،تا باد چنین بادا
امید چهارشنبه 21 بهمن 1394 18:28
سپاس و خدا قوت واقعا زیبا بود به حدی تحت تأثیر قرار گرفتم که نمیدانم چه بنویسم که در خور زیبایی های این دلنوشته باشد
همسفر فاطمه چهارشنبه 21 بهمن 1394 13:48
در ظلمت خدای را با دل شکسته صدا زدی و به سمت روزنه ی نور حرکت کردی... و خداوند چه عاشقانه پاسخ داد...
و خانواده ات را .... قدرت کلامت را و درک زیبایی را.... به تو بازگرداندو اینک دیگر در تاریکی نیستی و میخواهی از هدایتگران باشی...
" تو خود آن نیستی که می پنداری بلکه آنی که او می داند"...
خانم اکرم عزیز: دل نوشته ات بسیار زیبا و آمیخته ی اشک ها و لبخند ها بود...
انشاالله که در جایگاه کمک راهنمایی نیز مانند مرزبانی موفق و سربلند باشی..
تشکر از فاطمه جان و مائده ی عزیز.
اعظم هسفر محمد چهارشنبه 21 بهمن 1394 13:00
سلام ارم عزیز هیچ یک از ما نباید در گذشته زندگی کنیم گذشته هست تا من ازتجربه هایش استفاده کنم خدارا شکر که الان ارامش دارید
همسفر طاهره چهارشنبه 21 بهمن 1394 09:09
خدا را هزارمرتبه شکر که این مراحل را پشت سر گذاشتید امیدوارم برکات این خدمات را در زندگیتان ببینید
همسفر سارا سه شنبه 20 بهمن 1394 18:23
خدا را شاکرم که با صبر و استقامت توانستید از این گذرگاه های سخت عبور کنید و به روشنایی و آرامش برسید
اکرم جان امیدوارم زندگی سرشار از شادی و موفقیت در کنار خانواده ات داشته باشی
خدا قوت به مائده عزیز و فاطمه عزیز
پیروز و پاینده باشید..
مسافر منصور (سلمان فارسی) سه شنبه 20 بهمن 1394 10:47
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ...
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش...

استفاده کردیم خانم اکرم این یادآوری ها خوب
است که اول یادمان نرود چه گذشته تلخی داشتیم وبا توجه به سختیهای زندگی که شما
کشیده اید به آکاهی رسیده اید که رسالت راهنمای چقدر عظیم است ..موفق باشد..
خدا قوت به همه خدمتگزاران
دوشنبه 19 بهمن 1394 23:02
در نا امیدی بسی امید است........ اکرم جان درد مشترک باعث رسیدن ما به هم بود ومحبحت نقطه اتصالمان که روز به روز محکمتر میشود لذت بردم خدا قوت مائده جان
همسفر شهرزاد دوشنبه 19 بهمن 1394 22:54
خانم اکرم عزیز با خواندن دل نوشته زیبایتان چشمانم بارانی شد...خدا را هزاران بار شکر که درخت صبرتان به بار نشست و از ثمره آن بهره مند شدید، انشاالله که
برکات خدمت در کنگره هزاران بار شامل حالتان شود
خداقوت خدمت عزیزانی که در تهیه این دل نوشته زیبا زحمت کشیدند[
مریم(سلمان فارسی) دوشنبه 19 بهمن 1394 22:42
خداراشکربابت این حال خوبتان انشاالله شادی زندگیتان روزافزون باشد, موفق باشید
المیرا{سلمان فارسی} دوشنبه 19 بهمن 1394 21:16
عاشقان پرواز را میل خزیدن نیست...
درباره خانم اکرم نوشتن خیلی سخته چون واقعا برای من مثل مادر بودن خوشحالم که تاریکی های زندگیتون تموم شده و هرروز بیشتر از دیروز به منبع نور نزدیک ونزدیکتر میشوید امیدوارم در جایگاه کمک راهنمایی هم موفق و سربلند باشید
از عزیزدلم مائده جان و فاطمه عزیزم سپاس وقدردانی دارم امیدوارم این خانواده محترم به بهترین هابرسند
مریم دوشنبه 19 بهمن 1394 19:12
شکر..شکر...شکر بابت این عمل عظیم
خداروشکر خانم اکرم عزیز که شاهد آرامش شما و عزیزانتان هستیم .
امیدوارم که برکات خدمت شما خانواده گرامی برکت زندگیتان شود
فاطمه جان و مائده عزیزم خداقوت ... پاینده باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو